مــــــــــــوج آرام
شیطونا و آدم بدجنسا پشت نقاب فرشته ها و آدم مهربونا پنهان میشدن الان میفهمم که این درست ترسناکترین چیزی که میشه ازش ترسید و لرزید... >> دعا میکنم که هممون زیر سایه خداوند موفق باشیم و از شر این انسان نماها در امان<< امشب احساس دلم گل کرده است شاخه یاس دلم گل کرده است امشب از آیینه ها ره میبرم می روم اندوه خود را بشکنم می روم تا کوه خود را بشکنم می روم تا انتهای جویبار می روم آهسته تا فصل بهار هر چه باداباد را سر میدهم دستهء پروانه را پر میدهم می روم تا در بهاران گم شوم همسفر با خواب یک گندم شوم می روم تا در زلال آبها تن بشویم در غبار خوابها فصل پایان غریبی و غم است زلف سبز زعفران پر شبنم است امشب از خم میشوم آیینه رنگ تا که بفشانم زدل اندوه زنگ می روم جشن شقایق دیدنی است میوهء احساس باران چیدنی است هیچ کس فنجان قهوه ام را نخوانده است بی آنکه تو را در آن نبیند هیچ کس خطوط کف دستم را ندیده است بی آنکه که چهار حرف از اسم تورا نگوید همه چیز را میشود حاشا کرد جز عطر آنکه دوستش داری همه چیز را میشود پنهان کرد جز صدای گام زنی که در درونت راه می سپارد با همه چیز میشود جدل کرد جز زنانگی تو به سر ما چه خواهد آمد در آمد و شدهایمان اکنون که تمامی کافه ها چهره ما را به یاد دارند و تمامی هتل ها نام مارا در دفتر پیاده روها به نغمه های ما خو کرده اند ما در معرض جهانیم چون مهتابی رو به دریا در برابر دیدگانیم چون دو ماهی سرخ در تنگی بلورین مهران عزیز تو بی نظیری گفتم که وعده ای ده گفتا بهار دیگر گفتم اگر نمانم گفتا که یار دیگر گر جور کرد دایم آن بی وفا ولیکن من هم نداده بودم با خود قرار دیگر شاید وفا کند او یکشب به وعده اما گو صبر در دل ما کو روزگار دیگر؟ آنجا که عاقلانند دنبال زیور و زر جز عاشقی نکردیم افسوس کار دیگر با آنهمه جفایت خاک ره ترا ما بر دیده میگذاریم صدبار و بار دیگر برباد تکیه نتوان هم بر وفای دوران گر صبر پیشه سازم کو نوبهار دیگر در سینه کی دهم جا؟ مهری به غیر مهرش بر دیده کی گذارم؟ خاک دیار دیگر گیرم که روی کردیم بر دیگری ولیکن ما را کجا کند مست؟ چشم خمار دیگر سرمست و خندان اندرآ ، ای یوسف کنعان من از لطف تو چون جان شدم، وز خویشتن پنهان شدم ای هست تو پنهان شده ،در هستی پنهان من ای شاخ ها آبستِ تو، ای باغ بی پایان من یک لحظه داغم می کشی، یک دم به باغم می کشی منزلگه ما خاک نی، گر تن بریزد باک نی ای دلبر و دلدار من ای محرم و غمخوار من خوش می روی در جان من، خوش می کنی درمان من ای دین و ای ایمان من ای بحر گوهر دار من جور مکن ،جفا مکن ،نیست جفا سزای من با ستم و جفا خوشم، گر چه درون آتشم عود دمد زدود من ، کور شود حسود من عجب رسواگر و رسوایی ای عشق اگر چنگ تو با جانی ستیزد چنان افتد که هرگز برنخیزد تو « لیلی » را ز خوبی طاق کرد گل گلخانهء آفاق کردی لبش گلرنگ اگر کردی تو کردی دلش از سنگ اگر کردی تو کردی به از« لیلی » فراوان بود در شهر به نیروی تو شد جانانهء دهر چه دلها کز تو چون دریای خون است چه سرها کز تو صحرای جنون است یکی را بر مراد دل رسانی یکی را در غم هجران نشانی خوشا عاشق شدن اما جدایی خوشا عشق و نوای بی نوایی در این آتش هرآن کس بیشتر سوخت چراغش در جهان روشنتر افروخت دل و جان باخته ام، دشت و دمن یار من است دل به دنیا ندهم، ولوله در جانم نیست کوزه ای آب به دوشم، نخورم گول سراب با خس و خار قرین، رنج گلستانم نیست گرچه تف خوردهء گرمای تموزم، لیکن خوفی از سوز و تف و هُرم بیابانم نیست زین همه همهمهء شهر، بسی دلگیرم در دل باغ خوشم، تاب خیابانم نیست وسعت دشت دلم جایگه مهر و وفاست هوس سیم و زر و ملک سلیمانم نیست ساقه عاطفهء غنچهء نشکفته شکست بسته شد روزنه ها آیینه ها پژمردند قطره ای نور بر آیینه چشمی ننشست عشق آن خاطره روشن اندیشهءما چون شهاب آمد و چون رعد به ظلمت پیوست کس نپرسید چرا هستی مرغان چمن شد به سر پنجه طوفان قضا دست به دست کس نفهمید چرا عاطفه ها پژمردند از چه پیوند من و باغ گل و رود گسست همه گفتند که از پنجهء تقدیر و قضاست دلم از این همه نابخردی خلق شکست تیغ تقدیر چرا بر رگ اندیشه زدند؟ ره بر اندیشه نیرگ و ریا باید بست
ازدست نوشته زیبات ممنونم![]()
بی پا و سر کردی مرا ، بی خواب و خور کردی مرا
گل جامه دَرّ از دست تو، ای چشم نرگس مست تو
ای بوی تو در آن من، وی آه تو همراه من
سیر نشوم زتو ، ای مه جان فزای من
![]()
| Design By : Night Skin |

